محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
129
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
فروش يوسف عليه السّلام به عنوان برده كاروانيان يوسف آزاد و پيغمبر كريم خدا را در بازار بردهفروشان عرضه و فورا او را به قيمت ناچيزى فروختند تا احدى متوجه ايشان نشود و از سر آنان آگاه نگردد . خدا دربارهء فروش يوسف مىگويد : « او را به درهمهايى معدود و بهايى اندك فروختند . » « 1 » درصورتىكه اين انسان كريم و عظيم خداوند را اگر با خرمنى طلا و كوهى از گوهر مبادله مىكردند باز مغبون شده بودند . عزيز مصر و نخستوزير دربار كشور مصر كه قوطيفار نام داشت يوسف را خريد . او با مشاهدهء يوسف ، پاكى فطرت و شايستگى و اصالت او را از سيمايش خواند و به همسر خويش زليخا گفت : اين غلامى است كه آثار عظمت نژاد و فضيلت اخلاق از سيماى نورانيش هويداست . او يقينا از خانوادهاى كريم برخوردار بوده است . او را عزيز و محترم بشمار و مواظب باش كه مانند ديگر غلامان با او رفتار نكنى ، من اميدوارم كه هرگاه به سن بلوغ رسيد و بزرگ شد از وجود او بهرهمند شوم و يا او را به فرزندى انتخاب كنيم . يوسف عليه السّلام در خانه عزيز مصر با كمال جديت و امانت به كار پرداخت و آنان را مردمانى شايسته يافت . يوسف عليه السّلام و زليخا هنوز يوسف عليه السّلام از رنج به چاه افتادن نياسوده بود و در منزل عزيز مصر آثار خستگى و آزردگى گذشته از چهرهاش پاك نشده بود كه خياط روزگار جامه محنت ديگرى بر اندامش دوخت تا با آزمونى جديد ، عزم او را در تقرب و توجه به خداوند استوارتر كند . اينبار دست روزگار ، مصيبت را از دريچهء زيبايى و حسن جمالش بر او وارد كرد و از جوانى و شادابى يوسف كه براى هركس سرمايه مباهات و كامرانى است براى او دردسر بزرگى فراهم كرد كه مدتها در دام آن گرفتار بود و به قول شاعر :
--> ( 1 ) . سوره يوسف ، آيه : 20 ( دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ . . . )